تبليغاتX
عاشقانه ها



















عاشقانه ها

به نام خدای عشق آفرین

 

سلام به تو که هیچ وقت نوتستم بهت بگم دوست دارم و سلام به تو که همیشه به یاد تو بدوم و سلام به تو که هیچ وقت نوستم ثابت کنم دوست دارم وسلام به تو ای گل زندگیم سلام سلام به بهترین کسم سلام به اون کسی که عشق به من یاد داد سلام به کسی به من عاشقی را آموخت سلام به تک گل بانو خاطره ها سلام به خاطره های تلخ شیرین من وتو سلام به اون روز های که با تو بودن قشنگ بود سلام به اون همه خوشبختی که با رنگین کمان عشق می درخشید سلام به آفتاب دل عشق سلام به روز های عاشقی من و تو سلام به شب های مهتابیسلام به به آن شب های که زیر نور ستاره ها می شستیم سلام به اون لحضه های شیرین سلام به گل سرخ عشقسلام بردریا عشق سلام به اون چشم های زیبایت سلام به اون خندهای شیرینت سلام به اون همه عشق عاطفهوسلامی بی پایان برای دل خودم که می دونم هیچ وقت دیگه هم نمی تونم بهت بگم دوست دارم تو عمل برام سختهشاید با این نوشته

بتونم بهت بگم دوست دارم

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/01ساعت 13 توسط حامی | |

راز خوشبختی

 

تاجری پسرش را برای اموختن «راز خوش بختی » نزد خردمندی فرستاد . پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد .

به جای اینکه با یک مرد مقدس رو به رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد فروشندگان وارد و خارج می شدند مردم در گوشه ای گفتگو می کردند ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع اقسام خوراکی ها لذیذ به چشم می خورد خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دوساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد .

خردمند با دقت به سخنان مردجوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که « راز خوشبختی » را برایش فاش کند پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او باز گردد .

مرد خردمند از اضافه کرد : اما از شما خواهشی دارم انگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باش و کاری کن که روغنش نریزد

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله ها در حالیکه چشم از قاشق بر نمی داشت دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسید : آیا فرش های ایرانی اتاق غدا خوری را دیدید ای باغی که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید ؟

جوان با شرمساری گفت که هیچ چیز ندیده تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند .

خردمند گفت : خب پس برگرد و شگفتی های دنیای من را بشناس ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ی را که در ان سکونت دارد بشناسد.

مرد جوان این بار به گردش در کاخ پرداخت در خالیکه همچنان قاشق رابه دست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوار ها و سقف ها بود می نگریست او باغ ها را دید و کوهشتان های اطراف را ظرافت گل ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد .

وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد .

خردمند پرسید : پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست ؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها ریخته است .

ان وقت مرد خردمند به او گفت :

راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 12 توسط حامی | |

سلام به دوستان عزیزم از تاخیر طولانیم واقعا ازتون معذرت میخوام چند وقتی پیش داشتم یه کتابی می خوندم که از این چند جمله خوشم اومده بود گفتم شاید شما هم خوشتون بیاد امیدوارم بدردتون بخوره

برای من فقط ارام بخشی بیشتر نبود از حضورتون ممنونم

 

یک : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم .

 دو : هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود .

 سه : اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تورا با تمام وجودش دوست ندارد .

 چهار : دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .

 پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار اوباشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

 شش : هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی . چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو بشود .

 هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یه نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .

 هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذارند ، نگذران .

 نه :  شاید خدا خواست است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی .

 ده : به چیزی که گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

 یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند . با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی .

 دوازده : خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی  قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

 سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین  چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتطارش را نداری.

 چهارده : همیشه به یاد داشته باش که عشق تنها چیزی هست که انسان هارو می تونه از پای در بیاره .

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 23 توسط حامی | |

لیلی نام دیگر ازادی است

 

دنیا که شروع شد .زنجیر نداشت خدا دنیای بی زنجیر افرید .

ادم بود که زنجیر را ساخت . ابلیس کمکش کرد .

دل زنجیر شد عشق زنجیر شد دنیا پراز زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر بهشت است .

امتحان ادم همین جا بود دست های ابلیس از زنجیر پر بود .

خدا گفت : زنجیرت را پاره کن .شاید نام زنجیر تو عشق است .

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد نامش را مجنون گذاشتند .

 مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری این نام را ابلیس بر او گذاشت .

 ابلیس ادم را در زنجیر می خواست .

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست .

 لیلی می دانست خدا چه می خواهد لیلی کمک کردتا مجنون زنجیرش را پاره کند.

 لیلی زنجیر نبود لیلی نمی خواست زنجیر باشد .

لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر ازادی است .

نوشته شده در سه شنبه 1388/04/16ساعت 23 توسط حامی | |

پوپکم

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر

اینهمه قصه شوم از کس و ناکس مشنو

غافل از دام هوس

در بر هر کس و ناکس منشین

پوپکم

پوپک شیرین سخنم

تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید

من از آن دارم بیم

کاین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند

اندرین دشت مخوف

که تو آزادیش ای پوپک من

می خوانی

زیر هر بوته گل

لب هر جویه آب

پشت هر کهنه فسونگر دیوار

که کمین کرده تو را زیر درختان کهن

پوپکم دامی هست

گرگ خونخواره بدکاره بد نامی هست

سالها پیش

دل من

که به عشق دل تو ایمان داشت

اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم به راه تو بودم

که تو کی می آیی

بر سر شاخه سر سبز امید دل من

که تو کی می خوانی

پوپکم

یادت هست

در دل آن شب افسانه ای مهتابی

که بر آن شاخه پریدی

لحظه ای چند نشستی

نغمه ای چند سرودی

گفتم این دشت سیه

خوابگه غولان است

همه رنگ است و ریا

همه فسون است و فریب

صید هم چون تویی

ای پوپک خوش پروازم

مرغ خوش الحان خوش آوازم

بخدا آسان است

اینهمه برق که روشنگر این صحراست

پرتو مهری نیست

نور امیدی نیست

آتشین برق نگاهی ز کمینگاهیست

همه گرگ و همه دیو

در کمین تو زیبایی تو

پاکی و سادگی و رعنایی تو

مرو ای مرغک زیبا

که به هر رهگذری

همه دیوند کمین کرده نبینند تو را

دور از دست وفا

پنهان از دیده عشق نفریبند تو را

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10ساعت 15 توسط حامی | |

Design By : Night Melody